جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
|
When you feel unlovable, unworthy and unclean, |
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.
دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید. خود را بیابید،آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید."
ما همه نادریم
. خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم ؟
نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم پی تخت و تاخ ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید.
هشتصد مزدور اشرف ، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند . نادر رو به آنها کرد و گفت : چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید ؟ ! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید ؟
مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران ، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم.
از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم ! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند : " ما همه نادریم"
و به سخن ارد بزرگ : کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند
اگر خوب گوش هایمان را تیز کنیم فریاد های سربازان ایران را باز هم می شنویم " ما همه نادریم".
دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"نمی شود احساس موفقیت واقعی کرد مگر این که دغدغه ی وطن داشته باشی.کسانی که ادعای موفقیت دارند و نسبت به وطن مثل ترسو ها برخورد می کنند و بی تفاوتند نادان هایی بیش نیست.انسان با جامعه و کشور خود پیوندی نا گسستنی دارد."
بهشت و جهنم
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد.
دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"مهمترین عنصر ایجاد رابطه با پروردگار
عشق است.عشق مراتبی دارد که ابتدایی ترین آن عشق به والدین و نهایت آن عشق به خداست.انجام امور خیر به نیت بهشت یا فرار از جهنم طلبیدن خدا به یک نوع کاسبی است.
اگر می خواهی دیده شوی
! دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: " من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید."
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.»
خدا گفت: "اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی"
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"برای آغاز حرکتهای بزرگ راز داری یکی از ارکان مهم است.رازداری تو را از آسیبها مصون می کند.اگر پیشه ی خود را علم قرار دادی بدان که روشنفکری با هجرت در هم آمیخته.یا هجرت به بیرون یا هجرت به درون و انزوا طلبیدن.پس از آن است که دیده خواهی شد."
فرزانگی پیری
توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند :" غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند."
فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.
دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"موفقیتهای یک شبه نمی تواند پایدار باشد.ملتی که می خواهد یک شبه پولدار شود ممکن است موفق شود اما با آن نفرت و جنگ خواهد خرید.با صبوری و یافتن راه های خدمت واقعی به بشریت می توانید به ثروت های کلان برسید.مردم بابت خدمت واقعی پولهای کلان می پردازند."
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
دختران وطن من
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد
اما گفت:" نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من."
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
سالهاست که از طراحی دابوت می گذرد.سالهاست که روانشناسی موفقیت و تحول را تدریس می کنم.در کشورهای زیادی بوده ام از اروپا تا کشورهای خاور دور،ولی ندیدم دخترانی به پاکی و نجابت دختران وطنم ایران زیرا دختران پاک،سربلند و عزیز کشورم همه لیلی هستند.افسوس و صد افسوس که عده ای چنان کورند که نور عشق پاک لیلی های وطن را نمی بینند.در این مدت ندیدم دخترانی همچون ایرانی ها که اینچنین آماده ی تحول و پیشرفتند.گویی خون لیلی و قوم پاک آریا در این جا در هم آمیخته.
کمک در نیمه شب
یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که میبارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاهپوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد؛ بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آنجا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آوردهاند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباسهایم، که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به دیگران دعا میکنم.»
ارادتمند؛ خانم ....
دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"بهترین مکان برای تجلی عشق ،عمل است،هر چند عمل عاشقانه کوچک باشد باز نمینگر عشقها یی عمیق است.دابوت چهار ارتباط دارد،ارتباط با خویشتن،ارتباط با دیگران،ارتباط با خدا و ارتباط با مرجع،در کمک کردن بدون چشم داشت هر چها ارتباط به اوج خود می رسند."
انگار همین دیروز بود که چهره ی تورو دیدم
You told me how proud you were, but I walked away
تو به من گفتی که پیش از این چقدر مغرور بودی ولی من توجهی نکردم و رفتم
If only I knew what I know today
اگر فقط چیز هایی رو که امروز می دونم؛ می دونستم
I would hold you in my arms
تورو در آغوش می کشیدم
I would take the pain away
غم رو از تو دور می کردم
Thank you for all you've done
و از تو بخاطر همه ی کار هایی که انجام دادی تشکر می کردم
Forgive all your mistakes
تمام اشتباهاتت رو می بخشیدم
There's nothing I wouldn't do
هیچ کاری نیست که حاضر به انجامش نباشم
To hear your voice again
تا یک بار دیگه صدای تورو بشنوم
Sometimes I wanna call you
یه وقتا دلم می خواد صدات کنم
But I know you won't be there
ولی می دونم که تو در اونجا حضور نخواهی داشت
Ohh I'm sorry for blaming you
متاسفم بخاطر اینکه تورو مقصر دونستم
For everything I just couldn't do
برای همه ی کار هایی که نتونستم انجام بدم
And I've hurt myself by hurting you
و من با آسیب زدن به تو به خودم آسیب زدم
Some days I feel broke inside but I won't admit
بعضی روزا در درون خودم میشکنم ولی به روی خودم نمیارم
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
یه وقتا هم فقط می خوام این مسئله رو مخفی کنم چون این تو هستی که دلم برات تنگ شده!
And it's so hard to say goodbye
و گفتن خداحافظ خیلی سخته
When it comes to this, oooh
و هنگامی که زمانش فرا می رسه
Would you tell me I was wrong?
آیا تو به من خواهی گفت که در اشتباه بودم؟
Would you help me understand?
کمکم می کنی که درک کنم؟
Are you looking down upon me?
آیا با نگاهت من رو شرمنده می کنی؟
Are you proud of who I am?
آیا به کسی که هستم افتخار می کنی؟
There's nothing I wouldn't do
هیچ کاری نیست که انجام ندم
To have just one more chance
که فقط یه شانس دیگه داشته باشم
To look into your eyes
که تو چشمای تو نگاه کنم
And see you looking back
و ببینم که تو داری به پشت سرت نگاه می کنی
If I had just one more day
اگر فقط یه روز دیگه داشتم
I would tell you how much that I've missed you
بهت می گفتم که دلم برات تنگ شده
Since you've been away
از روزی که تو رفتی
Ooh, it's dangerous
خطرناکه!
It's so out of line
و خیلی هم بی فایده ست
To try and turn back time
که بخوام سعی کنم زمان رو به عقب برگردونم
Ohh I'm sorry for blaming you
متاسفم بخاطر اینکه تورو مقصر دونستم
For everything I just couldn't do
برای همه ی کار هایی که نتونستم انجام بدم
And I've hurt myself by hurting you
و من با آسیب زدن به تو به خودم آسیب زدم
When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can.
وقتی احساس میکنی قابل دوست داشتن نیستی
وقتی احساس بی لیاقتی و نا پاکی می کنی
وقتی احساس می کنی کسی نمی تواند دردهای تو را التیام ببخشد
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.
وقتی احساس میکنی قابل بخشش نیستی
برای شرم و گناه هایت
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتی فکر می کنی همه چیز پنهان است
و هیچکس نمی تواند درون را ببیند
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتی به انتها می رسی و گمان میکنی
کسی نیست تا صدایت را بشنود
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
وقتی گمان میبری کسی نمی تواند
به خود واقعی درون تو عشق بورزد
دوست عزیز من به یاد داشته باش
خدا می تواند.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
.So you would like to interview me? God aske
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن توبراي من هست؟
What surprises you mostabout humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست ميدهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر ميکنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه درحال زندگي مي کنند نه در آينده
That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I ask
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to lear
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد: ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنهاچند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يکانسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نياز وخواسته را دارد
,To learn that there are people who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people an
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آنها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من ازخدا تشکر کردم و گفتم:
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آنها هستم..........براي هميشه
نرم كردن فولاد
«لاينل واترمن » داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نمي خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
- "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
-"گاهي فولادي كه به دستم ميرسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
-"ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."
خداوند انسان را آفرید و گفت:من از هیچ موجودی در نهایت اعتدال آفریدم و لطف و رحمت خود را بر آن قرار دادم او را آنچنان دوست میدارم که تا به حال هیچ بنده ام را نداشته ام، آنقدر با عظمت است که شایسته سجده دیگر موجودات بر آن است . پس بر آن سجده کنید!فرشتگان گفتند:انسان را از خاک بی ارزش آفریدی ، او بر خلاف فرمان تو عمل خواهد کرد و دستانش را با گناه آلوده خواهد ساخت. تو در آن چه دیدی که شایسته سجده ی ما باشد؟خداوند گفت:من انسان را یه مانند خود آفریدم و از روح خود بر آن دمیدم ، او از همه موجودات شبیه تر به من است . من در آن چیزی میبینم که شما نمی بینید! فرشتگان با خود گفتند :بی گمان این عشق است که ما جملگی از آن بی خبریم ، پس همگی انسان را سجده کردند جز ابلیس که از آتش بود.خداوند به ابلییس گفت:چگونه از فرمان من روی گردان شدی؟ابلییس پاسخ داد:شش هزار سال عبادتت به من آموخت جز بر تو سجده نکنم و سرم را بر بنده ی پست نافرمانت خم نکنم!خداوند گفت:عبادتی که به فرمانبرداری باشد بی ارزش است. تو خود نافرمانی و از این پس مترود درگاه من خواهی بود . اما به تو مهلت خواهم داد شاید پند گیری.خداوند انسان را در بهشت سبز پر نعمت با نهرهای همیشه جاری جای داد و به او گفت: تمام این نعمت ها از آن توست ، تنها از درخت سیب پروا کن که پروای من است!اما ابلیس به سوی انسان رفت و وسوسه بر دل او انداخت وانسان از درخت سیب خورد.خداوند از کار انسان اندوهگین شد و گفت:این آزمایشی برای تو بود ، چگونه در حضور من پروای من نکردی؟ قدرت و حقانیت مرا با چشمانت دیدی و بر خلاف فرمانم عمل کردی؟خداوند با خود گفت:شاید کاستی از خلقت من باشد ، آزمایش را بر انسان ساده تر می کنم. او را چند روزی از درگاه خود دور میسازم تا عدالت بر آن ساده تر گردد.پس خداوند آسمان ها و زمین را در شش دوره آفرید و سراسر آن را پر از نشانه ها ی خویش قرار تا هیچگاه انسان او را از یاد نبرد.پس انسان را در آن جای داد و گفت:تنها چند روزی در اینجا توقف خواهی کرد و سپس به سوی من باز خواهی گشت ، پس نیک باش که تنها نیکی شایسته درگاه جاوید من است.انسان از درگاه خداوند دور شد و در زمین سکنی گرفت. گرچه زندگی برایش سخت بود اما به امید بازگشت به وضع موجود عادت کرد ، تشکیل خانواده داد و فرزندانی آورد.نسل ها از فرزندان انسان گذشت،اما فرزندان آنقدر در سختی های دنیا غرق شدند که فراموش کردند که تنها چند روزی در اینجا خواهند بود و کم کم خداوند و درگاه اش را نیز از یاد بردند.خداوند با خود گفت:شاید کمی به انسان سخت گرفته باشم ، حال رحمت و نعمت خود را بر زمین قرار میدهم تا آسوده تر باشد ، شاید مرا یاد آورد!نعمت و رحمت بر زمین حکم فرما شد و فرزندان آسوده در زمین روزگار گذراندند ، اما کم کم آنقدر در نعمت ها غرق شدند که فراموش کردند تنها چند روزی در این دنیا خواهند بود . پس به نعمت های اندک این دنیا اکتفا کردند ، و برای کسب بیشتر ، دستانشان را با گناه آلوده ساختند. و برای سود بیشتر ، دست به ساخت خداوندانی از سنگ و چوب کردند تا به خیال خود از آن ها کمک گیرند. خداوند بسیار اندوهگین شد و با خود گفت:چگونه فرزندان انسان به این سادگی مرا از یاد برده اند و خداوندانی را که با دستان خود ساخته اند را می پرستند؟شاید کاستی از من باشد ، انسان فراموش کار است! بهتر است پیامبرانی از طرف خویش به سوی فرزندان انسان فرستم تا نشانه هایی که در این دنیا قرار داده ام را به یادشان آورند، شاید مرا یاد آوردند.پس پیامبرانی بسیار از سوی خداوند گسیل شد ، تا خداوند و آنچه در بارگاهش ، روی داده بود را به یاد فرزندان آورد. اما فرزندان آنچنان در نعمت ها و لذت های دنیا غرق بودند که به سخنان پیامبران گوش ندادند ، و آنان را به علت آنکه به مانند خود آن ها از فرزندان انسان بودند و معجزه ای نداشتند نپذیرفتند. خداوند از رفتار فرزندان انسان اندوهگین شد و گفت:چگونه انسان می تواند اینگونه کوته بین باشد؟ چگونه نمی تواند معجزات بیشماری را که درسراسر این دنیا قرار داده ام را نبیند و از من و پیامبرانم طلب معجزه کند؟شاید کاستی از من باشد! آنقدر معجزات این دنیا برایش تکراری گردیده است که برایش عادی گردیده . پس پیامبری به همراه معجزه به سوی او می فرستم شاید مرا یاد آورد.پس پیامبری به سوی فرزندان انسان فرستاد. پیامبری که عصایش تبدیل به اژدها میشد ، دست در گریبان میکرد و دستانش درخشان میگردید و آب دریا ها را میشکافت، تا دلیل بر حقانیت حرف هایش باشد.فرزندان انسان با دیدن این معجزه ها - گرچه در برابر معجزه های عظیم دنیا اندک بود- به او ایمان آوردند و اطراف او جمع شدند.پس خداوند پیامبر را به سوی خویش خواند تا ده فرمان را که ضامن سعادت فرزندان انسان بود را به او دهد.هنگامی که پیامبر با ده فرمان به سوی قوم خویش باز گشت مشاهده نمود ، قومش با مکر جادوگری که از طلا گوساله ای ساخته بود و صدای گوساله می داد گوساله پرست شده است!خداوند سخت اندوهگین شد و با خود گفت:چگونه فرزندان آدم با وجود دیدن معجزه های پیامبرم ایمانشان به صدای گوساله ای از بین می رود؟شاید کاستی از من باشد ، بهتر است پیامبری با وضوح معجزه بر آنان فرستم ، که با هیچ مکری ضایع نشود.پس خداوند پیامبری با وضوح معجزه بر آنان فرستاد ، پیامبری که تولد ، زندگی و حتی مرگش با معجزه بود. پیامبری که بیمار را شفا می داد ، کور را بینا می کرد ، مرده را به فرمان اش زنده می ساخت ، و حتی از گل پرنده ای می ساخت و به آن جان می بخشید!فرزندان انسان با دیدن معجزه ها به او ایمان آوردند و گوش به حرف هایش دادند! پس خداوند پیامبر را در در زمانی مشخص پیش خود بالا برد .وقتی پیامبر از بین فرزندان انسان رفت ، فرزندان با خود گفتند:به راستی او پیامبر خدا بود؟گروهی بر او نام پسر خدا دادند و گروهی او را به خدایی خواندند.خداوند سخت از رفتار آنان اندوهگین شد و گفت:چگونه فرزندان آدم پیامبری را که برای هدایتشان به سوی خود فرستاده ام را فرزند من یا خداوند خود می پندارند؟ پیامبری را که بنده ی من بود و تنها برای ابلاغ فرامینم نزد آنان آمده بود!خداوند با خود گفت بار دیگر برای آخرین بار به فرزندان انسان فرصت میدهم . این بار پیامبری بی هیچ معجزه ای به سویشان می فرستم که تا از میان فرزندان انسان ، آنان که از از روی قلب هایشان ، نه معجزه هایی که به صدای گوساله ای از بین رود یا به خدایی بدل شود ، به من ایمان آورند مشخص گردد.پس خداوند پیامبری از میان جاهل ترین قوم انتخاب کرد ، و آخرین حرف هایش را به او گفت تا به گوش فرزندان انسان برساند.در آغاز هر کلامش تکرار کرد که چگونه فرزندان انسان را دوست دارد و چگونه با او مهربان و بخشنده است. فرزندان انسان را از آنچه در بارگاهش گذشته شد خبر داد و راه سعادت را برایش مشخص گردانید.
اما باز گروه اندکی به او ایمان آوردند. گروهی حرف هایش را افسانه خواندند ، و گروهی دیگر که این سخنان با خوشی هایشان ناسزگار بود دروغ!
گاه از میان سخنان فرشتگان این سخن به گوش میرسد که عشق خداوند به انسان او را دیدن رفتار انسان محروم ساخته است.اما همچنان خداوند به انسان امید دارد و میداند انسان روزی عظمت خویش را می تواند به اثبات رساند

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
داستان مرد کوهنوری که.................
داستان درباره کوهنوردي ست که مي خواست بلندترين قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجويي اش را آغاز کرد. اما از آنجايي که آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينکه هوا تاريک تاريک شد.
سياهي شب بر کوهها سايه افکنده بود وکوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس مي کرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي که مرگ خود را نزديک مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت مي کشد.
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند : خدايا کمکم کن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که مي تواني
- پس طنابي را به کمرت بسته شده قطع کن !!
لحظه اي در سکوت سپري شد
کوهنورد صلاح خود را در چنگ زدن به طنابش ديد و تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد يخ زده کوهنوردي پيدا شده ... در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين فاصله داشت و ................
عطش عشق [متن های عاشقانه]

مهربانم ! نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم ! آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان ! تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش ! دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی . دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم ، نازنین مادر !من هر کجا باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم .
گریز نا پذیر si es cuestión de confesar اگر قرار است اعتراف كنم no sé preparar café باید بگویم كه بلد نیستم قهوه درست كنم y no entiendo de fútbol از فوتبال هم سر در نمی آورم creo que alguna vez fui infiel فكر كنم یك بار بی وفایی كرده باشم juego mal hasta el parqués حتی منچ هم خوب بازی نمی كنم y jamás uso reloj و هرگز ساعت مچی نمی بندم y para ser más franca nadie برای اینكه دختركی صاف و ساده باشم

piensa en ti como lo hago yo
هیچكس به اندازه من به تو فكر نمی كند
aunque te dé lo mismo
هر چند كه شاید برایت فرقی نكند
si es cuestión de confesar
اگر قرار است اعتراف كنم
nunca duermo antes de diez
باید بگویم كه هرگز تا قبل از ساعت ده نمی خوابم
ni me baño los domingos
و یكشنبه ها هم حمام نمی كنم
la verdad es que también
راستش را بخواهی
lloro una vez al mes
ماهی یكبار گریه می كنم
sobre todo cuando hay frío
مخصوصا وقتی هوا سرد می شود
conmigo nada es fácil
با من هیچ چیز آسان نیست
ya debes saber
دیگر این ها را باید بدانی
me conoces bien
من را كه خوب می شناسی
y sin ti todo es tan aburrido
بدون تو همه چیز كسالت بار است
el cielo esta cansado ya de ver
la lluvia caer
آسمان دیگر از تماشای باران خسته شده
y cada día que pasa es uno
más parecido a ayer
و هر روز بیش از پیش
به دیروز شباهت دارد
no encuentro forma alguna de
olvidarte porque
هیچ راهی نمی یا بم كه از یادت ببرم
seguir amándote es inevitable
زیرا عشق تو گریز ناپذیر است
siempre supe que es mejor
همیشه می دانستم بهتر است
cuando hay que hablar de dos
كه هنگام سخن گفتن دو نفر
empezar por uno mismo
یكی از خودش شروع كند
ya sabrás la situación
اوضاع را در خواهی یافت
aquí todo está peor
اینجا همه چیز بدتر شده
pero al menos aún respiro
اما دست كم هنوز نفس می كشم
no tienes que decirlo
این را نباید بگویی
no vas a volver
باز نخواهی گشت
te conozco bien
تو را خوب می شناسم
ya buscaré qué hacer conmigo
از حالا باید برای خودم به فكر چاره باشم
el cielo está cansado ya de ver
la lluvia caer
آسمان دیگر از تماشای باران خسته شده
y cada día que pasa es uno mas
parecido a ayer
و هر روز بیش از پیش به دیروز شباهت دارد
no encuentro forma alguna de
olvidarte porque
هیچ راهی نمی یا بم كه از یادت ببرم

گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
انسانها اغلب نامعقول و غيرمنطقي اند
بهر حال انها را ببخش
اگر مهرباني كني شايد تورامتهم به داشتن اهداف پنهاني كنند
بهر حال مهربان باش
اگر موفق شوي در كارهايت از ديگران پيشي بگيري دشمنان سختي خواهي داشت
بهر حال موفق باش
اگر درستكار و راستگو باشي ممكن است سرت كلاه رود
بهر حال درستكار و راستگو باش
انچه را كه سالها زحمت كشيدي و ساختي ممكن است ديگران به ناگهان از بين ببرند
بهر حال سازنده باش
اگر به ديگران اموختي ممكن است قدردانت نباشند
بهرحال اموزنده باش
اگر به ارامش و شادي دست يافتي ممكن است به تو حسادت كنند
بهر حال ارام و شاد باش
اگر به ديگران نيكي كني ممكن است فردا همه را فراموش كنند
بهر حال نيكوكار باش
اگر جانت را در راه آرمانت فدا كني شايد كافي نباشد
بهر حال فداكار باش
براي اينكه اسوده باشي بدان همه چيز بين تو و خداست
پس به همین فکر کن و اسوده باش



